دریافت فایل کامل دیجی افسون نامه Pdf

 

به نام خالق عشق و محبت

دیجی افسون نامه

digiAfsoon.com

شماره یک- مرداد ماه ۱۳۹۸

  

آنچه در شماره یک دیجی افسون نامه می خوانید:

  • قسمت اول یازده کتاب رمان و شعر خانواده های موسوی و منیری
  • معرفی نویسنده ها

 

مطالب پیشنهادی خویش را برای درج در دیجی افسون نامه، به نشانی زیر ارسال فرمائید.

DigiAfsoon@gmail.com

 

 تقدیم به شما و خانواده های عزیز موسوی و منیری، پدر بزرگ و مادر بزرگ های خوبم،

سیّد کریم موسوی و عذرا حرفتی، ابراهیم منیری و اشرف جعفری

 

کتاب رُمان «از رؤیا»

اولین اثر: فاطمه سادات موسوی

خاطرات واقعی و کمی تخیلّی از زندگی نویسنده

اینستاگرام:  @Fateme_Sadat_Mousavi2000

تلگرام: @Khatereh2000

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/4639605

خط کلّی رُمان:

داستان از جایی شروع می‌شِه که دختر ۱۶ ساله‌يِ ما مسافرت می‌رِه. تو این مسافرت، اتّفاقای جالبی برای خودش و بقیه می‌اُفته.

قسمت اول:

دلم برات تنگ مي‌شه رؤيا.

– ااا اشکمو درنیار دیگه خوبیت نداره پشت سر مسافر گریه کنی.

” ولی آهو اهمیتی نداد و ادامه گریه کردنشو  رفت.”

– گریه نکن دیگه آهو جونم، تو هم که قراره فردا بری سفر.

– باشه ولی قول بده خوش بگذرونیا !

– باشه دیونه. منو باش گفتم الان سیل به پا می‌کنه.

آهو: سیل که سهله من به خاطر تو دنیا رو به‌هم می‌ریزم.

رؤيا: اه اه باز رفت تو کانال عاشقانه.

– بی احساس.

“با صدای مامانم زود از آهو خداحافظی کردم و به خونه رفتم.

قراره دو هفته کامل همراه با خانواده مامانم برای مسافرت شمال بریم.”

اهم اهم. خُب من رؤیا صباحی هستم، ۱۴ ساله از تهران. آهو هم بهترین دوست منه. اینقدر دوستش دارم که جای خواهر نداشتم باهاش رفتار میکنم و خیلی برام عزیزه. يه داداش به اسم سپهر داره. که شیش سال از ما بزرگتره. اونم جای برادرمه.

من و آهو  هر روز هم دیگه‌رو می‌بینیم. یه‌روز پارک، یه‌روز شهربازی،  یه‌روز  پیاده روی،  البته بعضی اوقات سپهر با دوستاش هم با ما همراه می‌شن. سپهر خیلی غیرتی‌يه. بیشتر اوقات باهامون میاد،  می‌ترسه اتفاقی برامون بی‌افته. اگه منم داداش داشتم، دوست داشتم مثل سپهر باشه ولی حیف، نه خواهر دارم نه برادر.

خب بذارید يه‌کم از خانواده مامانم که قراره باهاشون بریم براتون بگم. سه تا دایی دارم. دایی بزرگم يه‌پسر به اسم پدرام داره که بیست و یک سالشه. هفت سال از من بزرگتره. دایی وسطیم يه‌پسر به اسم جواد داره که شیش سال از من بزرگتره.

دایی کوچیکم دوتا دختر دوقولو به اسم‌های آرزو و مریم داره که آرزو با هشت ثانیه اختلاف بزرگتره. منو دوقلوها، با‌هم هم‌سنیم. البته من بزرگ ترم.

یه خاله بیشتر هم ندارم که اونم يه‌دختر داره به اسمِ نفس، سه سال از ما سه نفر کوچیکتره. نفس یازده سالشه. بهتره بگم بلای جونمه. من عاشق دوقلوهام، از نظر ظاهری خیلی شبیه همدیگه هستند ولی از نظر اخلاق و رفتار، آرزو يه‌دختر شیطون و خندون و پایه برای شوخی ولی مریم شیطنتاش زیر زیرکیه، درکل دخترای باحالین . خیلی دوستشون دارم. آخ جون قراره کلی خوش بگذره. گیتار و بند و بساط موسیقیم‌و برداشتم و با خودم همراه کردم.

می‌دونید! من، خیلی عاشق موسیقی‌ام مخصوصا گیتار. همیشه عاشق این بودم که لب دریا با گیتار آهنگ بزنم. به سمت آرزو و مریم حرکت کردم و جلوشون واستادم.

نگاهی بهشون انداختم و گفتم: مریم آرزو مامانتون رو راضی کنید با ماشین ما بیایید دیگه؟؟؟

آرزو: ااا نمی‌شه که اون جا نمی‌تونیم جیک بزنیم. اذیت نکن بیا با هم بریم لطفا!!

مریم: رؤیا ببین اون ماشین پُره، این یکی هم که مامان اینان، بیا همه با ماشین پدرام بریم. من و تو و آرزو عقب، پدرام و جواد هم جلو، نفسم که با مامان‌اینا می‌ره، باور کن خیلی خوش می‌گذره. همه جوونیم دیگه. کسی سرمون غُر نمی‌زنه. باشه!؟؟

آرزو: آره همه جوونیم و تازه کسی هم نمی‌تونه نذاره کاری کنیم. خوش می‌گذره دیگه. میخونیم می‌زنیم‌و…

حرفش‌و ادامه نداد ولی به جاش يه‌چشمک بارَم کرد.

مریم با ذوق گفت: تازه من شنیدم مامان‌اینا جلو میرن و ماشین پدرام آخر از همه حرکت می‌کنه.

آرزو هم سریع پشت بند حرف مریم‌و گرفت و ادامه داد: این یعنی«ما و این همه خوشبختی محاله، محاله»

– بابا نفس بگیرین بذارین منم حرف بزنم. خب ای بابا (با تصوّر این که نفس تو اون ماشین کنار من نیست، خوشحال شدم ولی نمی‌دونم چرا تا اسم پدرام‌و شنیدم حالم يه‌جوری شد!! اه بی‌خیال بابا جوگیر شدم.)..

«وجدان»

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «عشق به طعم دریا»

دومین اثر: فاطمه سادات موسوی

اینستاگرام:  @Fateme_Sadat_Mousavi2000

تلگرام: @Khatereh2000

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/4921282

قسمت اول:

مقدمه

ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست.

ای خیالت خاطر من را نوازش‌بار

بیش از این در من صبوری نیست.

بی تو من تنهای تنهایم.

من به دیدار تو می آیم.

چرا ؟؟

چرا ما آدما غرور رو بالاتر از عشق می بینیم؟؟

چرا حاضر نیستیم به خاطر عشقمون، به خاطر دوست داشتنمون، پا روی غرورمون بذاریم؟؟

چرا احساس می کنیم اگه غرور باشه عشق باید خُرد بشه؟؟

ما آدما وقتی عاشق می شیم، باید جلوی عشقمون، پا روی غرورمون بذاریم و بهش بگیم، دوسش داریم.

مراقب حرفامون باشیم. مراقب غرورمون باشیم. غرور بیش از اندازه پشیمونی میاره. غرور باید کنار عشق باشه نه مقابل عشق جبهه بگیره.

شبنم

با ترس بهش خیره  شدم و یهو داد زدم:  جلو نیا !

ولی اون نمی فهمید، به طرفم اومد جیغ بلندی زدم و عقب‌تر رفتم.

–  گفتم جلو نیا

پریدم رو تخت و بهش خیره شدم. ولی مگه اون ول کن بود. هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. داشتم سکته می کردم. دیگه گِریَم درومده بود. با بغض نگاش کردم. باز اومد که داد بلندی زدم و دستمو روی دهنم گذاشتم. هنوز چند لحظه نگذشته بود که در با شتاب باز شد. نگاهی به کسی که وارد اتاق شده بود انداختم که با  چهره نگران شهاب رو به رو شدم.

با نگرانی بهم چشم دوخت و گفت: چی شده شبنم؟ چرا رفتی اون بالا؟

با بغض انگشت اشاره دست راسمتو به سمتی بردم و نالیدم: شهاب تو رو خدا اونو بگیرش.

شهاب با دیدن اون موجود که گوشه ای در حال حرکت بود، بلند بلند خندید: وایی تو کی بزرگ میشی دختر، ۱۹ سالته با این حال از یه موش میترسی؟

و آروم آروم  به سمت موش سفیدی که اونجا بود رفت، خم شد و اونو تو دستاش گرفت. نازش کرد. بعد به سمت پنجره رفت و موشو بیرون فرستاد. برگشت و نگاهم کرد. این قدر به خاطر حضور ناگهانی موش ترسیده بودم که فوری از تخت پایین پریدم و به سمت شهاب دویدم و اونو در آغوش گرفتم. از بچگی با وجود شهاب آروم میشدم. خیلی دوسش داشتم. همیشه پشتم بود. مراقبم بود. یارو و یاورم بود. فکر نکنم زمانی تو زندگیم وجود داشته باشه که شهاب بهم کمک نکرده باشه. دخترا و پسرا جرات نداشتن اذیتم کنن. اصلا من یه داداش دارم هیچ کس نداره. ماشالله از همه پسرا سَرتَره. حالا تا بحث گرم شده بذارید یه کم از خودم و خانوادم براتون بگم. ۱۹ سالمه، یه داداش دارم که ۲۴ سالشه. تفاوتمون دقیقا پنج ساله. پدر و مادرمون به خاطر کار پدرم، به اردبیل رفتند و اون جا زندگی می کنن، ولی من به خاطر درسم تهران موندم. شهاب هم تا ماجرا رو فهمید تهران کنارم موند و تنهام نذاشت.

(( هرچی بهش گفتم: برو و به خاطر من نمون. ولی شهاب گفت: خوش ندارم تنها بمونی. مگه اینکه من مرده باشم تو رو تنها توی این شهر بزرگ ول کنم و بِرَم. خیر سَرَم داداش بزرگترم نه برگ چغندر.

– عه دور از جونت داداشی. من فقط نمیخوام که تو به خاطر من از کارای خودت بمونی. تازه باور کن من تنها نیستم دوستام کنار من هستند.

– من به خاطر تو از کارام نمی مونم شبنم. تو خواهر منی، پاره تنمی، تاج سرمی. دوست دارم که کنارت باشم و مراقبت باشم.

– اما…

– اما و اگر نداریم.

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «روزای خیس»

سومین اثر: فاطمه سادات موسوی

اینستاگرام:  @Fateme_Sadat_Mousavi2000

تلگرام: @Khatereh2000

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5778670

خط کلی رُمان:

داستانِ خاطره، تک دختر خانواده ای مرموز، که با پسری به اسم مانی آشنا می شود اما پسری به اسم رامین بین این دو قرار میگیره که…

قسمت اول:

((خاطره ))

طبق عادت همیشگیم پشت لپ تاپم نشستم و تو سایت چت روم وارد شدم. نگاهی به اسمش کردم((چت روم بنفشه))

داخل چت روم عضو شده بودم . هرشب میرم و با دخترا و بعضی اوقات هم پسرا چت میکنم.

چت که نه بیشتر ازشون سوال می پرسم و آمار درمیارم. که بدونم دخترا و پسرا چه چیزایی رو دوست دارن و چه چیزایی رو دوست ندارن.

ازشون نظر هم می پرسم. این کارو خیلی دوست دارم. سرگرمی ایه واسه خودش. بعضی مواقع هم سرکارشون میزارم. در کل بیشتر جنبه آمار و بالا بردن اطلاعات عمومیم رو داره که بیشتر در مورد مردم بدونم.

وارد چت روم شدم . نام : خاطره ۱۷

رمزمم  وارد کردم . چیه ؟ انتطار ندارید که رمزمم همه جا، جار بزنم؟ واقعا که همش دوست دارید که از زندگی شخصی آدمم با خبر بشید. (شرمنده دوستان این خاطره ما یه کم، کم داره فکر میکنه خیلی تحفس برای همین رمزشو نمیگه . به جاش من میگم . رمزش نازنینه . بفرمایید اینم از رمز ))

با وارد شدنم چند تا پسر تو خصوصیم اومدند و درخواست چت دادند. به اسم هاشون نگاهی انداختم. اسمه یکیشون آرش بود. از اسمش خوشم اومد بقیه رو بستم و جواب ارش رو دادم.

_سلام خاطره خانم.

_سلام.

_معرفی میکنی ؟

_تهران

_همین؟

_آره اگه به اسمم دقت کنی نیازی به پرسیدن نیست.

_چه قدر خسیسی!!

_خسیس نیستم عادت ندارم یه حرفو دوبار تکرار کنم.

_اوو چه با جذبه!

_دیگه دیگه ما اینیم.

_من تنهام میای با هم دوست شیم؟

_ آخه دوستی مجازیم شد دوستی؟

_کجاش بده ؟ مشکلش چیه ؟

_مشکل فضای مجازی آینه که همه چیزش دروغه و هیچ کس به اونیکی حقیقتو نمیگه.

_من قول میدم حقیقتو بگم.

_من دوست نمیخوام.

_پس چرا میای چت روم؟

_اولا؛ به خودم ربط داره. دوما؛ چون حوصلم سر میره. سوما؛ میخوام با رفتار و عادت دخترا و پسرا آشنا شم و روابط اجتماعیم و بیشتر کنم. چهارما؛ آمار در میارم و یاد داشت میکنم . من از فضای مجازی به شیوه درست استفاده میکنم .

_اوووو کی میره این همه راهو. باور کن یه دوستیه ها زیادی سخت نگیر .

_نوچ.

_باشه بای.

_بای.

حوصلم سر رفت. فکر کنم امروز اصلا روز من نبود. پسرا که برای دوستی می اومدن، دخترا هم کلا جوابمو نمیدادن.

هر چی گفتم  میخوام  آمار در بیارم و نظرتونو بدونم می گفتن نه و جواب نمیدادن. کلا امروز چت رفتنم بی فایده بود . از چت روم خارج شدم.

دست بردم به سمت لیوان روی میزم و آب زرشک خوشمزه و ترشس که داخلش بود و خودنمایی می کرد رو خوردم. امم به! به! جاتون خالیه خالی. لپ تاپمو جمع کردم و رو تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم.

فرزند دوم یه خانواده چهار نفره، بابا چند تا کارخونه داره و داداشم تو یکی از شرکتای بابا به عنوان رییس شرکت رو مدیریت میکنه.

داداشم شیش سال از من بزرگ تره. درواقع میشه گفت بیست و سه سالشه . مامان تو خونه کار می کرد ، اما از وقتی که دید کسی نیست و تو خونه تنها میمونه بابا رو راضی کرد که کار کنه. بابا هم براش یه مغازه گرفته و مامان توش آرایشگری میکنه و چند تا شاگرد داره و به اونا آموزش میده.

و اما به من می رسیم .سال دوم دبیرستانم.  قراره در آینده دکتر مملکت شم و مردم و نجات بدم.

یه دختر شیطون و در عین حال درس خونم .

تو مدرسه فقط به درس فکر میکنم و جواب سوالای بچه ها رو میدم. نکته برداری میکنم و به بقیه بچه ها میدم تا بنویسنن. فکر و ذکرم فقط درسه، اما تا پامو از مدرسه میزارم بیرون یه دختره شیطون و مردم آزار میشم.

این قدر با بچه ها و فک و فامیل شوخی میکنم که همشون از دستم دیونه شدن .

چی کار کنم خب اگه یه روز شیطنت نکنم آروم و قرار ندارم.

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «گروگانگیر عاشق»

چهارمین اثر: فاطمه سادات موسوی

اینستاگرام:  @Fateme_Sadat_Mousavi2000

تلگرام: @Khatereh2000

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5778670

خط کلی رُمان:

داستانِ خاطره، که مدتی است کنار رامین زندگی میکنه و متوجه میشه رامین کسی نیست جز…

قسمت اول:

همون موقع رعد و برق شدیدی اومد و بارون شدت گرفت.

از جام بلند شدم و با من من گفتم: یعنی تو برادر منی؟؟

سرشو به معنی آره تکون داد. دستاشو برام باز کرد و اشاره کرد برم بغلش. با چشمای اشکی نگاهش کردم.

((وجدان: معطل چی هستی برو دیگه!

_وجی باز تو پیدات شد؟

_خوبه خرج شام و ناهارم با خودمه وگرنه همش منت میزاشتی.

_وای وای چه ربطی داره وجی میگیرم میزنمتا. میگما به نظرت رامین داداشمه؟

_خب داداشته دیگه چه دلیلی داره بهت دروغ بگه؟ رامین دوست داره اگه داداشت نبود مطمئنا باهات ازدواج می کرد. الان که میگه داداشته پس واقعیه. تازشم اگه ماجراها رو کنار هم بزاری میبینی مثل یه پازل به هم میچسبن پس راسته.

_اما من نمیتونم به همین راحتی با این موضوع کنار بیام. باورم نمیشه.

_خب خنگ جونم ازش یه مدرک بگیر، یا یه چیزی که ثابت کنه تو خواهرشی و اون برادرته چطوره؟

_فکر بسیار خوبیه ایول چرا به فکر خودم نرسید؟

_چون جنابعالی خنگ تشریف داری؟

_خب دیگه حد و حدود خودتو رعایت کن، دو دیقه بهت میخندم پرو نشو.

_باز جو گیر شدی جلوی…

_هیس دیگه سکوت کن صداتو نشنوم برم کلی کار و حرف و سوال تو ذهنمه بای))

دیگه صدایی از وجی نشنیدم. همه گفت و گوی من و وجی در عرض یک دیقه بود . چون آدم با خودش میتونه تا ۱۷۰۰ تا کلمه حرف بزنه. بماند.

باز به رامین نگاه کردم. دو دل بودم برم یا نرم؟

انگار از چشمام خوند که با صدایی گرفته گفت: بیا خاطره باور کن برادرتم. بیا قول میدم همه چیو بهت توضیح بدم. بیا که میخوام یه دل سیر بغلت کنم آبجی.

ناخوداگاه با قدم هایی بلند به سمتش رفتم و خودمو تو آغوشش انداختم.

محکم بغلم کرد به خودش فشرد. اشک از چشمام جاری شده بود. بارون شدت گرفته بود و سر و صدای دلنشینی به پا کرده بود.

بغلش بوی آرامش می داد، بوی امنیت می داد .اینو قبل ها متوجه شده بودم اما نمیدونستم چرا! بعد از چند دیقه به سمت تخت رفتیم و روش نشستیم.

ناخوداگاه ازش جدا شدم که گفت: چی شد؟

با اخم گفتم: اصلا از کجا معلوم اینم کلک دیگت نباشه؟

میدونستم دروغ نمیگه اما پرسیدم ببینم چی کار میکنه.

_مدرک میخوای؟

تو دلم خندیدم. انگار حرفای منو با وجی رو شنیده بود. با لبخندی کنترل شده گفتم: آره.

سری تکون داد و با غم ازم جدا شد . به سمت کمد رفت و برگه ای رو به سمتم آورد. با دقت نگاهی بهش انداختم که فهمیدم برگه آزمایشه.

برگه رو جلوم گرفت و گفت: یادته روزای اول اومدم و ازت خون گرفتم. گفتم میخوام ببینم مریضی نداشته باشی!؟

با یاد آوری اون روز اخمم پر رنگ تر شد که….

با حرص گفتم: آره مگه میشه یادم بره؟ اون روز گفتم بازم میگم مریض خودتی و …

نذاشت ادامه بدم و با خنده گفت:لطفا محاکمم رو بنداز برای یه روز دیگه، ازت خون گرفتم نه برای اینکه ببینم مریضی بلکه می خواستم ببینم خواهرمی یا همه حرفا و اطلاعاتی که بهم دادن اشتباه بوده.

به برگه اشاره کرد و گفت: این برگه نشون میده که DNA من و تو باهم همخونی داره.

سرمو کج کردم و گفتم: این الان یعنی چی؟

_ببین من برای اینکه مطمئن بشم تو بچه بابایی ازت خون گرفتم. آخه یه درصد فکر کردم اطلاعاتی ک دادن غلطه. من پسر پیمانم خب؟ اگه DNA تو شبیه مال پیمان باشه یعنی بچه خودشی و خواهر من اگه نه که یعنی نیستی. من میدونسنم تو بچه اونایی اما خواستم مطمئن بشم. چند روز پیش جواب آزمایش اومد و اینجوری شد که فهمیدم خواهرمی. هر بار خواستم بهت بگم به دلایلی نشد.

_یعنی تو واقعا داداش منی؟

ادامه دارد ….

 

کتاب شعر فریاد غریبی

اثر محبوبه منیری

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/4857946

قسمت اول:

طائر قدسی

ناله وا ولدی ام بنین سر داده

چون شنیده است حسین در ره دین سر داده

خجلم دست و سرت حافظ پرچم که نشد

پسرم مدرک سقاییت امضا که نشد

مَشک پاره ز بنی هاشمیان کرد خجلم

فرق بشکافته سوزاند جگرم را، پسرم

ای ماه نیم گشته و کشتی شکسته ام

پهلو مگیر به انتظار تو مادر، نشسته ام

تمام فکر من این است چطور افتادی

صورتت نقش زمین باد چو تو افتادی

من شنیدم به بالین تو زهرا بوده

علقمه شاهد مهربانی زهرا بوده

طاق آمال منو لرزه فکندی عباس

روی نی بی کسی زینب‌و دیدی عباس

تیر چشمت شده بود تکیه گهت وقت عروج

پسرم طائر قدسی شده ای وقت عروج

 

  

ماه دلارا

ای مه پرفروغ من مست و خوشم زخوی تو

باده خورم من هر زمان، تا برسم به کوی تو

وقت سحر صبا شوم، جام پر از وفا شوم

اوج روم زجا شوم، تا که شوم به سوی تو

دیده به روی هم نهم تا ز دلم ببینمت

درد رها نمی کنید غرق شوم زخوی تو

بوسه به خاک پای تو می نهم از صمیم قلب

سرمه چشم میکنم تربت پاک کوی تو

بین تمام شاهدان محو شوم ز روی تو

از همه کس جدا شوم روی کنم به سوی تو

در سر شب ز عشق تو گونه به خاک برنهم

خاک ز اشک تو کنم‌تا که رسم به کوی تو

عکس تو روی جام من  حک شده خوش تر از قمر

می نخورم که تا ابد مست شوم ز روی تو

شمع شوم زهجر تو عشق تو شعله ای شود

فخر کنم به سوز خود تا برسم به کوی تو

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «رهایی»

اولین اثر: ام البنین موسوی

نشانی ثابت:  http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5162719

خط کلی رُمان: داستان دختر خانمی همراه برادرزاده اش از خانه اش خارج می شود که زندگی بهتری داشته باشد اما برعکس

آنچه که تصور می کرد اتفاقاتی برایش پیش آمد.

قسمت اول:

شادی و مهتاب هر دو سوار اولین قطار شدن و به دورترین مکان به راه افتادند.

شادی که همراه مهتاب سفر رو شروع کرده بود. نگران بود. چون نمی دونست در مسیر چه چیزی در انتظارشونه .هر دو از فرط خستگی در قطار خوابشون برد و با صدای سوت ترمز قطار از خواب بیدار شدن همه ی مسافرانی قطار در حالا پیاده شدن و سوار شدن بودن عده ای، برای خرید می رفتن و عده ای، دیگه دست پر می‌آمدن.

مهتاب، نگاهی به شادی کرد و گفت .عمه گرسنه ام.

شادی: مهتاب بیا با هم یه قراری بزاریم.

مهتاب: بگو عمه جون

شادی: از این لحظه به بعد به من عمه نگو فقط اسمم رو صدا کن مثل دو تا دوست.

مهتاب: چشم عمه جون.

شادی: اصلاً بهتره اسم هامو ن رو هم عوض کنیم.

مهتاب با شیطنت بچه گانه کمی خندید و گفت :مثلاً چی بزاریم؟

شادی: من میشم شیما تو هم سما شو.

مهتاب: چه جالب!! شیما و سما مثل دوتا خواهر دوقلو!

شادی چرت نگو من و تو که هم سن نیستیم تا دو قلو باشیم.

مهتاب: پس من اسمم رو می زارم نسیم، تو هم شیما. خوبه؟

شادی: عالیه.

مهتاب: پس شدی عمه شیما.

شادی: نه دختر خنگ فقط شیما فهمیدی، نسیم جون.

مهتاب کمی خندید و گفت: آره شیما جون.

اسم مهتاب و شادی عوض شد، به همین راحتی ولی هنوز مهتاب گرسنه بود و از غذا خبری نبود.

شادی از جا بلند شد به سمت کوپه بغلی رفت.

یک زن میانسال توی کوپه بود.

شادی گفت: من شیما هستم، ببخشید مزاحم شدم ما همراهمون نون نیاوردیم.  اگه ممکنه کمی به ما نون بدید.

زن کمی نان و پنیر به سمت شادی دراز کرد و گفت: بفرمایید خانم.

شادی بلافاصله گرفت و به سمت مهتاب اومد و نان و پنیر رو بهش داد.مهتاب لقمه درست کرد به سمت شادی گرفت .اونم ازش قبول کرد و باهم خوردن.

قطار راه افتاد بود و همه مسافرها جای خودشون نشسته بودن ولی مهتاب هم چنان از پنجره قطار بیرون رو نگاه می‌کرد و نان و پنیر می‌خورد.

شادی از پشت به مهتاب نگاه می‌کرد و توی دلش غصّه می‌خورد. که چرا این دختر بیچاره رو آواره خودش کرده .

قطار ساعت‌ها راه می‌رفت و صدای تلق و تولوقش شادی رو مطمئن می‌کرد که داره فرسنگ هااز خونه و شهرش  دور می شه.

هربار خاطرات  اون ۵ سال رو مرور می‌کرد مغزش داغ می‌کرد با عصبانیت بلند می‌شد، کمی راه می‌رفت و دوباره می‌نشست.

تو آخرین ایستگاه قطار ایستاد و شادی و مهتاب هر دو پیاده شدن.

شادی از ته دل داد زد: خدایا راحت شدم؟

مهتاب نگاهی به شادی کرد و گفت: عمه از چی راحت شدی

شادی با عصبانیت گفت: مگه بنا نشد من فقط شیما باشم تو هم نسیم!

مهتاب با عذرخواهی گفت: چرا ببخشید دیگه تکرار نمی شه.

شادی: ببین، اگه اشتباهی، پیش کسی اسم منو یا خودت رو بگی، گیر

می‌افتیم‌ها.  اون وقت باید برگردیم به شهرمون و پیش جواد و …..

مهتاب کمی فکر کرد و گفت: هرچند دلم برای مامان و بابام تنگ‌شده ولی نه نمی خوام برگردم.

هر دو همین‌طور که حرف می‌زدن توی خیابان درحرکت بودن ولی نه پولی داشتن و نه وسایلی ساعت‌ها راه رفتن و حسابی خسته شده بودند.

مهتاب رو به شادی کرد و گفت: شیما جون تا کی باید راه بریم؟

شادی: ببین نسیم جون الآن یه پارک پیدا کنیم، کمی استراحت می‌کنیم. بعد از یک ساعت دیگه راه رفتن به یک پارک رسیدن. روی نیمکت اون پارک نشستن از بس خسته بودن همون جا خوابشون برد. نصفه‌شب از شدّت گرسنگی از خواب بیدار شدن مهتاب روی نیمکت بود.شادی هم‌روی چمن‌ها نشسته بود. به هم نگاه کردن شادی گفت: این‌طوری نمی شه باید یه کاری کرد.

به سمت اتاقک داخل پارک رفتن و شادی با پیرمرد داخل اتاقک کمی حرف زد و بعد به مهتاب گفت: بیا. مهتاب هم نزدیک شادی شد و هر دو وارد اتاقک شدند.

نسیم بیا عزیزم این  آقای مهربون گفت: امشب رو میشه اینجا موند.

ادامه …

 

کتاب رُمان «دور از مهتاب»

دومین اثر: ام البنین موسوی

نشانی: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5245310

خط کلی رُمان: داستان دختری که به اشتباه دزدیده می شود و این اتفاق، باعث تغییر مسیر زندگی او می گردد.

قسمت اول:

بعد رفتن پدرم تنها مونده بودم. از کارهای نامزدم کامران حرصم در می‌اومد.

بنا بود اون روزمادرم به دیدن من بیاد. البته می دونستم بیشتر به خاطر کامران داره میاد. حسابی عصبی شده بودم نمی دونستم چیکار کنم. علیرغم میل باطنی خودم و حرف ها و سفارش های پدرم آماده شدم. از خونه زدم بیرون. درحالی که دعا می کردم هیچ وقت برنگردم به اون خونه. چون می دونستم با اومدن مادرم درد سرمن بیشتر میشه. پدرم چقدر سعی می کرد منو از مادرم دور نگه داره. ولی حالا کامران تو نبود پدرم عمدا مادرم رو دعوت کرده بودبه اون خونه. انگاری از روی عمد برنامه ریزی کرده بودن. دوباره تو دلم دعا کردم. خدایا تا اومدن پدرم کمکم کن به این خونه برنگردم.

سمت دبیرستان دخترانه رفتم. کمی ایستادم شاید یه آشنایی رو ببینم. دوسه روزی برم خونه‌شون. ولی از فکر پدرم نمی تونستم در بیام. بیشتراز همیشه مراقب خودم بودم. گوشی زنگ خورد.

برداشتم نگاش کردم. مادرم بود. جواب ندادم و دوباره گذاشتم توی جیبم. یکی از دوستام رو از دور دیدم بهش دست تکون دادم اسمش مرجان بود.

اونم منو دیدو شناخت خندید. به خنده اش منم خندیدم. با خوشحالی جلو رفتم همین طور که داشتم می رفتم یه دفعه یه ماشین جلوی پام ترمز کرد. یه آقای بلند قدو خوش تیپ از ماشین پیاده شد و رو به من گفت: ببخشید خانوم این آدرس رو می شناسی؟

تا به کاغذ نگاه کنم توی یه چشم بهم زدن منو انداخت تو ماشین و خودش هم سوار شد.

با دست دهان منو گرفته بود. یکی چشمامو  بست و یکی  به دهنم یه چسب زد. دستهامو  هم بستن. من هنوز تقلا می کردم. ولی می دونستم الکیه. بعد همون آقا تو گوشم گفت: آروم باش خودت رو الکی خسته نکن. اگه دختر خوبی باشی زود برمی گردی خونتون. من از اون جایی که این جور کارها رو زیاد دیده بودم و با سبکش آشنا بودم درجا فهمیدم که دیگه اینبارنوبت خودم رسیده. واینا جدی جدی منو دزدیدن. آروم گرفتم نشستم تو تمام مسیر داشتم به حرف ها و نصیحت های پدرم فکر می کردم. پدرم همیشه می گفت: مراقب باش. ولی من زیادی به خودم اعتماد داشتم. اینم آخرش.

ماشین ایستادچند دیقه ای گذشت. مردی که پیشم نشسته بود پیاده شدو درو بست. دوباره چند دیقه گذشت درماشین باز شد. این بار همون صدا بهم گفت: آروم بیا پایین.

من از ماشین پیاده شدم. ماشین راه افتاد از صداش معلوم بود که از من خیلی دور شده. دست منو گرفتن و کشون کشون به سمتی می بردن. صدای باز شدن یه در دیگه اومد. منوبردن داخل. چشم هام ودهانم روباز کردن یه اتاق نیمه روشن بود.

همون مردی بود که منو انداخته بود تو ماشین بهم نگاه کردو گفت. فعلا باید اینجا باشی. بعد بدون این که دستم رو باز کنه رفت بیرون. اون یکمی نور هم، خاموش شد. منی که از تاریکی می ترسیدم با تاریک شدن اتاق شروع کردم به داد زدن. اِنقدردادزدم که صدام گرفت دیگه صدام در نمی‌اومد. بعد کلی داد زدن خسته شدم کمی سکوت کردم و به خودم قوت قلب دادم. خودم رو آروم کردم.

کمی فکر کردم و به خودم گفتم: ببین بچه بازی در نیار. بی خودی هم خودت رو خسته نکن.

قبلا پیش پدرم از این صحنه ها زیاد دیده بودم. دخترهایی که با چشم و  دهان بسته می آوردن و بعد سه روز می بردن.

ولی هیچ وقت از پدرم دلیلش رو نپرسیدم. اصلا هم دلم برای اون دخترها نمی سوخت. پدرم یه بار گفته بود که درباره کارم ازم هیچ سوالی نکن فقط وظیفه ات رو خوب و به نحو احسن انجام بده. همیشه فکر می‌کردم من تافته جدا بافته ام. ولی آخر خودم به دام افتادم. حالا باید خوب حواسم رو جمع کنم. ببینم اینا ازمن چی می خوان. پدرمن اِنقدر پول داره که منو زود ازشون پس بگیره.

حتما تا فردا خودش رو میرسونه. فقط کافیه بفهمه من و گرفتن. خودش رو مثل جت میرسونه. توی این فکر هابودم که درباز شد. یه مردبلند قد که هیکل ورزشکاری داشت تو اومد. بهم نزدیک شد. من دوباره شروع به داد زدن کردم. دستم رو گرفت به سمت خودش کشید و گفت: آروم باش. بخوای اینطوری رفتار کنی به خودت آسیب میرسونی. ما فعلا باهم کار داریم. آمپول رو که تو دستش دیدم یاد کار و وظیفه خودم افتادم. یکی از وظیفه های مهم من زدن آمپول مولفین به دخترای تازه وارد بود که صداشون درنیاد. بی اختیار آه از نهادم بلند شد. از عمق وجودم آهی کشیدم. مرد آستین لباسم رو بالا زدو با یه آمپول که درد شدیدی هم داشت مولفین رو بهم تزریق کرد.

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «ساحل»

سومین اثر: ام البنین موسوی

نشانی: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5391806

خط کلی رُمان: داستان دختری که با سختی های فراوان بزرگ می شود و با سردرگمی زندگی می کند.

قسمت اول:

بعد ازظهر پاییز جون می ده واسه این که کنار دریا بشینی و زُل بزنی به غروب آفتاب .وای خدای من ،چه منظره ای زیبا و دلچسبی.

ساحل:امید شنیدی می گن، اگه کسی که افسردگی داره تو پاییز اونم با لباس یاسی یا ارغوانی کنار دریا باشه ۹۰ در صد خودکشی می کنه؟

امید :کی گفته ؟

ساحل :روانشناس ها.

امید :چرت و پرت گفتن.

ساحل: تو همیشه اینطوری هستی.

فقط دوست داری ضد حال بزنی و با من مخالفت کنی.

امید: حالا یه بار اومدیم بیرون ها، انقدر بگو تا مثل همیشه دعوا بیفته.

ساحل: خوب مگه کم داری؟! کاری نکن که دعوا بیفته. مگه مریضی !!

امید :آفتاب دیگه غروب کرد بلند شو بریم.

ساحل:نه هنوز مونده،بشین دیگه ،هنوز خورشید دیده می شه.

امید :من دیگه دارم می رم.

امید بلند شد و به سمت ویلارفت.

عموشهریار،که از ویلا داشت بیرون میومد با امید رو به رو دراومد.

عمو شهریار:کجا ؟

امید:خسته شدم عمو ،دارم میرم تو ویلا.

شهریار:پس ساحل کجاست ؟

بازتنهاش گذاشتی؟

امید : عمو بی خیال ،تنها کنار دریا نشسته.

با منم که اصلاً کنار نمیاد. ترسیدم باز یکی اون بگه یکی من ،دعوامون بشه. ترجیح دادم بیام ویلا.

شهریار:خیلی بی عرضه اید به خدا.

دختر به این ماهی رو نمی تونید تو دستتون نگه دارید. حتما باید یکی دیگه بیاد از دستتون در بیاره. تا بعد بسوزیید.

خاک تو سرت..

امید :ول کن عمو، اون دختر عقب افتاده است.

همه ی بچه ها اینو می دونن.

نمی دونم شما چه اصراری دارید !

امید سرش رو انداخت پایین و داخل ویلا رفت.

شهریار:تنها نشستی باز ؟

ساحل: آره.

شهریار:چرا فراریش دادی؟

ساحل با یه لبخندگفت :ول کن عمو، اینا همه کم دارن. هیچ کدومشون با من کنار نمیاد.

همشون یه مشت دختر پسر مسخره و بی عقل هستند.

می دونی عمو، به خدا شما از همشون با کمالات تر و عاقل تر و باشعور ترید.

شهریار:بله.دیگه چی؟

تعریف کن..

هندونه زیر بغل من بده.

تو منو تعریف نکنی کی تعریف کنه.

ساحل از جاش بلند شد رفت عموش رو بغل کرد و بوسید.

عمو اگه شمارو نداشتم دق می کردم.

شهریار:بیا بریم تو، الان بچه ها جشن تولد رو می گیرن.

کسی هم که به ما دوتا اهمّیت نمی ده ،بخواد به خاطرمون منتظر بمونه پس باید خودمون زود برسیم تا کیک رو غارت نکردن.

ساحل بلند شد و گفت :باشه بریم.

بعد هر دو باهم به ویلا وارد شدن. هنوز داشتن آهنگ تولدّت مبارک می‌خوندن.

ساحل رفت کنار بچه ها شروع به خوندن و دست زدن کرد ولی اصلاً هیچ کدوم از دختر عموها و پسرعموها مایل نبودن باهاش همراه بشن.

بازمثل همیشه عمو به دادش رسید و ساحل رو از تنهایی درآورد.

همراه باهاش آهنگ رو خوند و نشوندکنارش.

مثل همیشه این کار عمو همه دختر و پسرعمو هارو حرص می داد.

اصلاً همین فرق گذاشتن اون بود که از اول همون بچگی ساحل رو پیش همه خراب کرده بود.

تا کسی می خواست با ساحل بازی کنه عمو نمی زاشت. کسی می خواست باهاش دعوا کنه عمو طرفش رو می گرفت. تو درس خوندن تو کار کردن تو مهمونی تو گردش.

همیشه همه جا عمو اون رو جدا از بقیه نگه می داشت. همیشه اونوکنارش  می نشوند.

اصلاً این بچه لوس و نُنُرو ناز نازو سوگلی همه ی عموهاش بود.یعنی جون عموها واسش درمی رفت.

یعنی انگاری الانم که شده یه دختر هیجده ساله اگه با عمو باشه خودش لقمه میزاره دهنش.

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «روزهای سخت انتظار»

چهارمین اثر: ام البنین موسوی

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5606983

خط کلی رُمان: داستان دختری که برای مستقل شدن، از خانه پدری جدا می شود که با پسری آشنا می شود. به او یک کاری مطابق رشته اش پیشنهاد می دهد که در آن کار با یک مشکل بزرگ مواجه می شود و برای حل آن دست به کارهایی می زند که …..

قسمت اول:

شکوفه چشم هاشو بست و یه لحظه به گذشته فکر کرد.به اشتباهاتی که مرتکب شده بود.

به فراری که از خونه کرده بود. به استقلالی که می خواست برسه ولی نرسیده بود.به مادرش، به پدرش، به خواهرو برادرش. به رویاهایی که داشت و همه به باد فنارفت.همه مثل یه فیلم از جلوی چشماش رد میشد.

توی دلش به این فکر می کرد که واقعاً چرا؟ این چه دنیایی که این توی این سن باید با بهروز، اونم ناخواسته ازدواج کنه؟

اصلاً چرا باید روزی که این فرار کرده بو،د خدا حمید رو جلوی پای این قرار می داد؟

چرا باید این با حرف حمید راهی خونه بهروز میشد؟

شکوفه توی این فکربود که بهروز با تکونی که بهش داد به خودش آورد نگاهی بهش کرد و بهروزگفت:آقا باشماست. کجایی؟

عاقد برای بار سوم می پرسم: وکیلم؟

شکوفه آروم اشک هاشو پاک کردو زیر لب گفت:بله.

عاقد: مبارک باشه.

بعد رو به بهروز کردو گفت:شما هم که راضی هستید.

بهروز:بله.

عاقد: پس فرمودید صیغه  پنج ساله؟

بهروز:بله.

عاقد:میشه بپرسم چراعقد دائم نمی کنید؟

بهروز با لحن مسخره آمیزی گفت:چون هنوز به تفاهم نرسیدیم.

عاقد:هرطور که راحت هستید بازم کاری داشتید به خودم بگید.

بهروز:ممنون.دستتون درد نکنه.

بعد رفتن عاقد،بهروز کمی بیرون رفت و قدم زد دوساعتی رو بیرون بود دستش یه جعبه شیرینی خرید و اومد خونه.

بهروزاز دراومد داخل ودید شکوفه هنوز روی صندلی نشسته وتو فکره. نگاهی بهش کردو گفت:چیه هنوز تو فکرشی ؟

شکوفه: نه.

بهروز:قبلاًهم بهت گفتم گوش نکردی.

شکوفه: خوب. آخه…

بهروز:برو کمی استراحت کن بد نیست.

شکوفه: چشم.

خودش رفت توی آشپزخونه شیرینی رو توی یخچال گذاشت

شکوفه  رفت توی اتاق و روی زمین دراز کشید.چشماش رو بست و به یاد اون روز افتاد.

داشت توی اتاق کار می کرد که حمید اومد داخل. باز مثل هر روز ابراز احساست کرد، ولی این بار با حرف هاش دل شکوفه  لرزید و توی یه چشم بهم زدن فریب حرف های حمید رو خورد. بعد چند دیقه دیگه کاراز کار گذشته بود. بعد رفتن حمید تازه شکوفه  فهمیده بود چه گندی زده. بلند شدو روی تخت نشست ونگاهش به آینه روبه روش افتاد.خودش رو توی آینه دید.چقدر تنها بود.دست هاشو روی صورتش گذاشت و زد زیر گریه.همینطورداشت گریه می کرد که دست های کسی رو روی شونه اش احساس کرد.سرش رو بلند کرد دید بهروز بالا سرش وایستاده.

نگاهی بهش کرد. بهروز همینطور بهش خیره مونده بود و هیچی نمی گفت.

شکوفه کمی نگاهش کردو دوباره زد زیر گریه.

بهروز روی تخت کنارش نشست و آروم گفت:با اون همه سفارشی که بهت کرده بودم، نتونستی جلوی خودت رو بگیری؟

شکوفه: آخه اون منو دوست داشت، خوب منم دوسش دارم.

بهروز:پس این گریه هات برای چیه؟

شکوفه: از ترس آبروم.

بهروز:پس ترسیدی؟ آدم عاشق نمی ترسه.پس عاشق نیستی.

شکوفه: نمی دونم.

بهروز:ازوقتی اینجا اومدی، بهت گفتم مراقب باش. نگفتم به پا، گول حرف های حمید رو نخوری.نگفتم مراقب باش. هر کسی بهت گفت دوست دارم دلت نلرزه.

نگفتم این پسره روزی، به ده تا دختر، نگه عاشقتم و دوست دارم، روزش شب نمی شه.

شکوفه: نه آخه این بار فرق می کرد. این از ته دل منو دوست داره.

بهروزپوزخندی زدو گفت: خوب پس چرا ناراحتی. الان باید خوشحال هم باشی. چون می دونی واقعاً دوست داره.پاشو خودت رو جمع و جور کن.

شکوفه: ولی آخه.

بهروز:دیگه  ولی و اخه و امّا نداره.

بهروز بلندشدو از اتاق بیرون رفت.شکوفه  دوباره زد زیر گریه.بعد چند دیقه اومد پایین و مشغول کار شد.

بهروز همین طور نگاهش می کرد.

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «پسرخاله ها»

پنجمین اثر: ام البنین موسوی

آدرس ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5597023

خط کلی رُمان: داستان دختری که به صورت مرموز کاری را قبول می کند تا بتواند زندگی خواهرش را نجات بدهد که در این بین ….

قسمت اول:

خسته و کوفته کنار خیابون زیر سایه نشست.از گرما ی هوا تشنگی امونش رو بریده بود. به مغازه سوپر مارکت سرکوچه رفت.یه بطری آب معدنی خرید درش رو باز کرد بخوره ،امّا از گرسنگی معده اش درد می کرد.

دوباره بطری رو آورد پایین ،نگاهی به قفسه کیک و بیسکویت کرد و خواست یه دونه برداره قیمت هاشو نگاه کرد .دستش رو برد توی جیبش و کمی گشت دید فقط یه ۵۰۰ تومانی داره.

دوباره گذاشت سر جاش ،اومد بیرون کنار درخت ،زیرسایه نشست .با بی میلی، کمی آب خورد در بطری رو بست.

مرد مغازه داراومد کنارش ایستادوبرای این که سر صحبت رو باز کنه گفت:چه هوای گرمی.

امسال مصرف آب و برق به خاطر این هوا رفته بالا.

خدا به مردم رحم کنه .

نگاهی بهش کردو گفت :درسته، خدا به اونهایی هم که کار ندارن بیشتر رحم کنه.

مرد مغازه دار:ای بابا از تنبلی نمیرن سر کار می گن کار نیست.کار ریخته کسی نیست برش داره.

نگاهی به مرد کرد و از جاش بلندشد و گفت :ای آقا کی گفته؟الان من نزدیک سه ماهه دارم می گردم ،یه کار پیدا نکردم.

مرد مغازه دار: ای آقا لابد کار مورد نظر شما نسیت وگرنه کار زیاده.

دوباره گفت:ببخشید میشه یکی شو بهم بگید.

مرد مغازه دار:ببین الان پسر خودم تو اون آژانس روبه رو دنبال راننده می گرده ،نیست .آقا راننده نیست .مگه میشه راننده نباشه؟هست .ولی برای کار جونشون در میاد .

دوباره نگاهی بهش کردو گفت :ای بابا همین الان اونجا بودم .انقدر مدرک می خوان از آدم مغزت سوت می کشه.

مرد مغازه دار برای این که ثابت کنه اینطور نیست گفت:پاشو بیا ببینم.

بعد دستش رو گرفت و برد تو آژانس اون سمت خیابون و گفت بیا تو.

برد داخل و گفت:نادر مگه تو دنبال راننده نیستی؟

نادر که به خاطر ورود پدرش از جاش بلندشده بود جلو اومدو دست داد و سلام کردو بعد گفت :چطور ؟خوب آره.

مردمغازه دار گفت :خوب این آقا راننده است چرا استخدام نمی کنی؟ظاهرا اومده و ضامن خواستی ازش.

نادر نگاهی کردو گفت:آره ایشون اومدن و ولی ضامن نداشتن.

مرد مغازه دار برای این که از حرفش کوتاه نیاد جلو اومد و گفت: من ضامنش.تو کارو بده بهش.

نادر نگاهی کردو گفت :آخه پدرمن شما مگه ایشون رو میشناسید؟

مرد مغازه دار گفت:توام اگه به سن من برسی می تونی با یه نگاه مردم رو بشناسی. این آدم  پاکه زود استخدامش کن.

نادر نگاهی به پدرش کردو لبخندی زدوگفت:چشم به روی چشم.بعد رو به مرد جوان کردو گفت :بیا فرم ها رو پرکن از همین امروز مشغول کار شو.

مرد مغازه دار که خیالش راحت شد،بعد از خدا حافظی به مغازه اش رفت .

نادر فرم هایی روکه روی میز پرمی شد رو نگاه می کرد . روی صندلی صاف نشست و بعد گفت:پس اسمتون آریاست.

آریا سرش پایین بود .نادر دوباره گفت:آقا آریا.

بازم جوابی نشنید خم شد با دستش به شونه آریا زدو گفت:کجایی ؟

آریا نگاهش کردو گفت:هیچ جا.همین جام.

بقیه زدن زیر خنده.آریا نگاهی به بقیه کردو گفت :ببخشید.

نادر :آقا آریا قبلا کجا کار می کردی؟

آریا:قبلا توی یه مکانیکی کار می کردم.

نادر:خوب چرا اومدی بیرون؟

آریا:مجبور شدم .صاحب کارم آدم خوبی بود ولی سه ماه جا به جا شدیم .

نادر:خوب نمی تونستید نزدیک محل کارت خونه پیدا کنی؟

آریا :نه آقا از شهرستان اومدیم.

کریم که یکی از راننده ها بود گفت:آهان بگو پس .دربه درت کردن .بنده خدا حالا کسی رو داری اینجا؟

آریا نگاهی کردو گفت:نه تنهام.

جعفر:خانومت مجبورت کرد بیایی؟

آریا نگاهی بهش کردو آروم گفت :بله.

کریم:آهان پس بگو .لابد ایشون فک و فامیلاش توی این شهره.

آریا:بله.

ادامه دارد …

 

کتاب رُمان «پروانه»

ششمین اثر: ام البنین موسوی

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5773559

خط کلی رُمان: داستان پسرخاله هایی است که با خودخواهی و غرورشان، زندگی دختری را بازیچه دست خودشان می‌کنند که تا سال ها اثراتش را برجا می گذارد.

قسمت اول:

پریناز توی اتاق فرهاد نشسته بود و آروم اشک می ریخت در اتاق باز شد و فرید اومد داخل نگاهی بهش کردو گفت:چی شد؟رفت.

پریناز آروم طوری که صداش از ته چاه در میومد گفت :اره

فرید تلخ خندی زدی گفت:پس انقدر دوست داشت.

پریناز سرش پایین بود و هیچی نمی گفت .فرید از اتاق بیرون رفت و در بست.

پریناز دوباره خودش رو روی تخت خواب انداخت و زد زیر گریه به همه ی ارزوهایی که داشت و تبدیل به رویا شده بود گریه می کرد به همه امیدهایی که داشت و تبدیل به خواب شده بود گریه می کرد .به عشق ناکامش ،به روزهایی که بافرهاد می تونست باشه و نبود.به اون چهار روز زندگی پراز هیجان .

به تمام روز هایی که برای داشتنش نقشه می کشید.برای روزهایی که باهم تنها، فقط نفس می کشیدن بدون یه کلمه حرف.

توی این خیال ها بود که صدای دراومد بعد صدای فرشاد اومد که می گفت:فرهاد هستی .دوبار که در و زد ،بعد در باز شد واومد داخل .فرشاد وارد اتاق شدو چشمش افتاد به پریناز ،درو بست و ایستاد.

فرشاد به پریناز که چشمش از اشک قرمز شده بود نگاه کردو گفت:فکر نمی کنی دیره.

پریناز سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت.

فرشاد:کاش دیشب این اشک هارو می ریختی.

پریناز:نزاشت.

فرشاد:نزاشت یا از دلش نیومد.

پریناز:نمی دونم.

فرشاد:پس هنوز نمی دونی دوست داره یا نه.

پریناز:نخواست خودم رو بشکنم.

فرشادنیش خندی زدو گفت:خدای من .بعد توهم خیلی مغروانه از اتاق اومدی بیرون و گفتی به جهنم هرچه بادا باد.

پریناز از جاش بلندشدو گفت:برو بابا  توام وقت گیر آوردی.

فرشاد:خیلی خوب پس از اتاق که رفتی بیرون فرهاد رو کلا فراموش کن و خودت رو بسپار به دست سرنوشت .چون با کاری که تو کردی.فکر نکنم دیگه بتونی از دست وجدان درد آروم بگیری.در ضمن با کاری هم که فرهاد کرد ناخواسته تورو تو درد سر انداخت.

پریناز هیچی نمی گفت و فقط نگاه می کرد.

فرشاد دوباره گفت:از امروز منتظر باش که سایه خانوم بهت بزرگی کنه.از امروز منتظر باش که سایه هرچی دق و دلی توی این مدت داشته سرت خالی کنه.

از امروز منتظر باش که شدی کارگر خونه سایه.

پریناز:الان من باید چیکار کنم.

فرشاد:فقط باید صبور باشی .همین.

پریناز:فرهاد سرش و برداشت و فرار کرد.

فرشاد:این حرف منطقی نیست ،جلوی کاری که تو کردی.داری وجدانت رو آروم می کنی .ولی نمی شه.

پریناز نگاهی به فرشاد کرد در حالی که اشک چشماش رو با دستش پاک می کردجلوی فرشاد ایستاد و گفت:اره حق باتوعه اصلاً من مقصرم و فرهاد بی گناه.

فرشاد:نمی تونستی به برادرت بگی من شوهرم رو دوست دارم.می مردی؟

پریناز:نه نمی مردم .فقط خواستم یه بار از ته دل فرهاد باخبر بشم.

فرشاد:خوب شدی .حالا راحت زندگی تو بکن.

پریناز:برای خودم متاسفم.

فرشاد:چه زیبا .دیشب توی همین اتاق و همین جا که تو وایستادی فرهاد ایستاده بودو همین حرف رو می زد.دقیقا اونم گفت برای خودم متاسفم.

پرینازنگاهی بهش کردو از اتاق بیرون رفت .صدای فرید میومد انگار داشت با کسی بلند حرف میزد.پریناز زود رفت تو اتاق فریدو در باز کرد و داخل شدو گفت:چه خبرته .صدات توی سالنه.

فرید نگاهی به پریناز کردو گفت:تو یاد نگرفتی در بزنی؟

پریناز چشمش به مهشید افتاد که داره گریه می کنه رفت کنارش نشست و گفت:تو چرا گریه می کنی؟

فرید:پاشو برو بیرون.دارم با زنم حرف می زنم ها.

پریناز:ول کن داداش من ،این چه حرف زدنیه.

فرید:برو بیرون.

پریناز در حالی که مهشید رو بغل کرده بودگفت:عمرا .خودت برو .

فرید:مهشید.

مهشید آروم دست پریناز رو گرفت و گفت:برو بیرون نگران من نباش.

ادامه دارد …

 

معرفی نویسنده: خانم فاطمه سادات موسوی

فاطمه سادات موسوی، متولد ۱۳۷۹

Fatima sadat Mousavi, born in 2000

نویسندگی به صورت غیررسمی از ۹ سالگی و چاپ آثار از ۱۶ سالگی

Writing informally from the age of 9 and printing works from the age of 16

ژانر مورد علاقه: عاشقانه و پلیسی

Favorite genre: romance and detective

سبک نوشتاری: فارسی روان و غیررسمی

Written style: Persian fluent and informal

(فاطمه سادات فرزند اول خانواده (

Fatemeh Sadat, the first kid of the family

نویسنده ۴ کتاب رُمان دارای مجوز وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی به شرح زیر:

The author of the 4 books licensed by the Ministry of Culture and Islamic Guidance, as follows

رمان اول: از رویا (چاپ رمان در اواخر سال ۲۰۱۹(

The first novel: AZ ROYA (About ROYA ) printed in ۲۰۱۶

نشانی ثابتhttp://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/4639605

Fix Address: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/4639605

رمان دوم: عشق به طعم دریا(چاپ رمان در سال ۱۳۹۶)  نشانی رمان

The first novel: The Love of sea scent printed in ۲۰۱۶

نشانی ثابت http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/4921282

Fix Address: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/4921282

رمان سوم: روزای خیس

Third novel: The rainy days

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5778670

رمان چهارم:  گروگانگیر عاشق

Fourth novel: The hostage lover

نشانی ثابت: http://opac.nlai.ir/opac-prod/bibliographic/5778670

آشنایی با زبان های انگلیسی، هندی، ترکیه ای و آذری

Familiar with English, Hindi, Turkish, and Azeri

تبادل نظر و ایده:

Talking and idea exchange

اینستاگرام  Fateme_sadat_mousavi2000@

Instagram: @Fateme_sadat_mousavi2000

کانال تلگرام   Roozayekhis@

Telegram: @Roozayekhis

آیدی تلگرام   Khatereh2000@

ID Telegram: @Khatereh2000

وبگاه نویسنده  www.DigiAfsoon.com

Author website: www.DigiAfsoon.com

انتشاراتی: برتراندیشان/ ماهواره

Publisher: Bertrandian/Mahvareh

طرح جلد از: آقای سیّد ابوالفضل موسوی

Cover design and arranging pages: Mr. Sayed Abolfazl Mousavi

ویراستار مفهومی: خانم افسانه منیری

Content editor: Mrs. Afsaneh Moniri

زندگیتان پُر از عشق و محبت باد

Your life be full of love and affection

 

معرفی نویسنده: خانم ام البنین منیری

ام البنین منیری هستم. متولد ۱۳۵۳.علاقه ی زیادی به نوشتن دارم. علاقه زیادی به فناوری اطلاعات و هنر نیز دارم. از سال ۱۳۶۷ نوشتن رمان را شروع کردم البته به دنبال چاپ نبودم. درسال ۱۳۷۰بعد از ازدواجم، در خانه تکانی عید، همه نوشته هایم از بین رفت.

دیگه نتونستم بنویسم تا اینکه در سال ۱۳۸۳دوباره نوشتن را شروع کردم ولی همواره در سایت ها و وبلاگ ها کار می کردم. هر روز مطلبی رو می نوشتم. بیشتر فعالیتم در وبلاگ سازمان زنان منطقه ۶ بود.

برای خودم می نوشتم. دوباره بنا به دلایل شخصی دست از نوشتن کشیدم. سال ۱۳۹۳دوباره شروع به نوشتن کردم ولی این بار دخترم با خواندن رمان رهایی بهم انگیزه داد تا ادامه بدهم. کتاب رهایی به نیمه رسیده بود که دخترم ازدواج کرد و کارمن دوباره نیمه کاره ماند ولی بعد از چاپ کتاب«از رویای» خواهر زاده ام، دوباره انگیزه گرفتم تا نوشته های خودم را کامل کنم.

سال ۱۳۹۶رمان رهایی را ادامه دادم و سه ماهه تمام شد. بعداز آن شروع به نوشتن رمان «دور از مهتاب» کردم. با این که این رمان برایم خیلی سنگین بود ولی سه ماه و نیم طول کشید تا تمامش کنم ولی تا یک هفته بعدش مریض بودم به خاطر همون تصمیم گرفت ساحل رو بنویسم.

تنها آرزوم این است که معلم کلاس دوم راهنماییم زبان انگلیسی، خانم زرین قلم و همکلاسی و دوست عزیزم سرکارخانم اعظم شهامتی را یک بار دیگر ببینم. دلم واقعا براشون تنگ شده.

مجموعه کتاب من دارای مجوز از ارشاد می باشد عبارتند از:

  1. رهایی
  2. ساحل
  3. دور از مهتاب
  4. روزهای سخت انتظار
  5. پسرخاله ها
  6. پروانه

 

معرفی نویسنده: خانم مرجان فریدی

مرجان فریدی، میهمان وبگاه خانوادگی ما هستند و برای حمایت معنوی از ایشان، سوابق فعالیتی ایشان در دیجی افسون به شرح زیر درج شده است.

متولد۱۳۸۰ در مشهد

رشته تحصیلی: علوم انسانی

علاقه مندی ها: نقاشی، هنر های رزمی و موسیقی

دو رمان اول خود را در ۱۵ سالگی ارائه کرد.

جزو نویسنده های اختصاصی سایت رسمی ایران

جزو نویسندگان رمان فروشی مجازی

جزو نویسندگان با آثاری پر فروش و پر بازدید

ارائه هفت رمان موفق در طی دو سال

جزو محدود نویسندگانی با آثار در انواع ژانر های ترسناک، طنز، عاشقانه، اجتماعی، فانتزی، تخیلی، علمی_تخیلی آثار

نام گروه خود را mym گذاشته و هم چنان فعالیت دارند.

اینستاگرامِ نویسنده:  marjan_faridi_m2@

کانال تلگرام نویسنده:  roman_marjan@

لیست رمان های ایشان:

-پانتومیم (در حال تایپ = آنلاین)

-زندگی_سیگاری (فایل شده) (جز پربازدید ترین رمان های سال)

-انتقام_ابی (فایل شده)

-باهم_در_پاریس (فایل شده)

-دختر_بد_پسر_بد_تر (فایل شده) (بیش از بیست هزار بار دانلود)

(کلاه_داران (فروشی) (بیش از بیست و پنج هزار بار دانلود_بیش از دویست کامنت مثبت_پر فروش ترین رمان سال مجازی)

-یکی_بود_یکی_نبود (در حال ویرایش)

-تیمارستانی_ها (فروشی)

-خیمه_شب_بازی(در حال تایپ = آفلاین)

-حکم_کن (در حال تایپ = آفلاین)

-طالع_دریا (در حال تایپ = آفلاین)

-رویای_بیداری (در حال تایپ = آفلاین)

ایشان دارای طراح فوق حرفه ای در ساخت تیزر و کلیپ به نام یگانه رنجبر و ویراستار اختصاصی به نام مهدیه عظیمی است.

مرجان فریدی، میهمان وبگاه خانوادگی ما هستند و برای حمایت معنوی از ایشان، سوابق فعالیتی ایشان در دیجی افسون درج شده است.

 

معرفی کتاب های نویسندگان ما

کتاب رُمان های «از رؤیا»، «عشق به طعم دریا» و «روزای خیس»؛

اثر نویسنده نوجوان کشور، فاطمه سادات موسوی

www.DigiAfsoon.com

 کتاب شعر فریاد غریبی، اثر محبوبه منیری

کتاب رُمان های ام البنین منیری

« رهایی»، «ساحل»، «دور از مهتاب»، «روزهای سخت انتظار»،

«پسرخاله ها» و «پروانه»

اثر ام البنین منیری

 

درج ایده ها، نظرات، پیشنهادات و انتقادات به رُمان و میزان تاثیرگذاری در زندگی شخصی و ارسال آن برای ما به منظور ارتقای رُمان(به بهترین ها، هدایایی که حداقل آن، یک کتاب رُمان است، تقدیم می گردد) از طریق پست الکترونیک digiafsoon@gmail.com

 

تبلیغات

دندانپزشکی دکتر لباف

دکتر لباف، دندانپزشک خانوادگی ماست. اگر تمایل داشتید که برای رفع مشکلات دندان به ایشان مراجعه نمایید، لطفا درخواست خود را به ایمیل زیر ارسال نمایید تا در اسرع وقت هماهنگی های لازم صورت پذیرد و سفارش های لازم اعلام شود. Digiafsoon@gmail.com

 

چاپ رمان

اگر رمانی نوشته اید و نیاز دارید تا آن را به صورت رسمی منتشر کنید و شابک دریافت نمایید، دانش و تجربه خود را در اختیارتان قرار می دهیم. ما کمک خواهیم کرد تا مراحل ویراستاری، طراحی تا چاپ را با مناسب ترین هزینه و در اسرع وقت انجام شود. درخواست خود را به نشانی زیر ارسال نمایید:  digiAfsoon@gmail.com

 

ویراستاری رُمان

 ویراستاری رمان خویش را به ما بسپارید:

ویراستار ادبی و مفهومی توسط سرکارخانم افسانه منیری

سوابق ویراستاری به شرح می باشد:

ویراستاری نوشته های فاطمه سادات موسوی:

رمان از رویا؛

رمان عشق به طعم دریا؛

رمان روزای خیس؛

رمان گروگانگیر عاشق؛

ویراستاری نوشته های محبوبه منیری:

کتاب اشعار فریاد غریبی؛

ویراستاری نوشته های ام البنین منیری:

رمان رهایی؛

رمان دور از مهتاب؛

رمان ساحل؛

رمان روزهای سخت انتظار؛

رمان پسرخاله ها؛

رمان پروانه

نشانی الکترونیکی: DigiAfsoon@gmail.com

 

کلینیک کسب و کار طبا

       کلینیک کسب و کار جایی است که می­توانید برای مشکلات سازمان، شرکت، واحد سازمانی و یا مسائل شغلی خودتان راه حل­ هایی پیدا کنید. گروه “کلینیک کسب و کار طبا” با هدف توسعه دانش مدیریت و ارائه خدمات در زمینه حل مسائل مدیریتی با ابزارهای پیشرفته تصمیم­گیری تشکیل شده است.

       در این صفحه شما می­توانید با مطالبی در حوزه مدیریت و کسب و کار آشنا شوید. بزودی امکانی فراهم خواهد شد تا بتوانید سوالات خود را بپرسید و پاسخ آن را دریافت کنید. برخی از مطالب بصورت رایگان قابل دانلود هستند و برای دانلود دیگر مطالب  امکان پرداخت الکترونیک فراهم آمده است.

محتوا و مطالب این صفحه هم برای مدیران و هم برای محققان عرصه مدیریت قابل استفاده خواهد بود. چگونگی استفاده از نظریه­ های مدیریت برای مدیران و نکاتی در خصوص تحقیق و پژوهش از طریق این سایت در دسترس شما عزیزان قرار خواهد گرفت.

سوالات خود را ميتوانيد از طريق پست الكترونيك زير با ما در ميان بگذاريد:   TabaBC.Solutions@gmail.com

 

 DigiAfsoon.com

digiafsoon@gmail.com

 

دریافت فایل کامل دیجی افسون نامه Pdf